نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٢۸ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
تقدیر و تاریکى
گویند به رمز نوشت تا مغولان درنیابند.
در رساله «توفیق الاغیار» آمده که «صاحب بن شمس» از «کرامات» بهره اى نداشت اما به علم مى کوشید و بسیار جست و اندک یافت و ندانست اشکال در کجاست.
شبى به نماز شد ساعاتى چند. مناجات در مناجات آورد و ناگهان غبار، از میان رفت. دانست که دروازه اى است میان تاریکى و روشنایى؛ هر چند گاه، شیطان به وسوسه اى، دروازه تاریک را مى گشاید و بلایى چون مغول، نازل مى شود؛ و چون «تاریکى» بخشى از دیر، دور، حال است و در دایره خلقت، آن را تعریفى نوشته اند، ابلیس از قدر الهى عدول نکرده.
کشفى بزرگ بود که اگر نا اهلان بر آن آگاهى مى یافتند، آدمیان گزندى مى یافتند از آن بیش که در مهلکه مغول یافتند اما «صاحب»،به وسوسه نیز دچار آمد که آیندگان بدانند که او دانسته این راز را، پس به رمز نوشت چنان که کس نداند مگر به قرونى دراز. شیطان را بر شهوت شهرت «صاحب» وقوف بود، کسى از کسان خویش را فرستاد تا او را شاگردى کند و در مدح اش مبالغت. چون سالى برآمد، «صاحب» اندى از آن رمز را به شاگرد آموخت و چون سال، به دویى رسید، اندى دیگر را. ده سال گذشت و شاگرد پنداشت که به تمامى رمز را آموخته. پس شامگاهى، تدارک دید و منزل تهى کرد از آدمیان وخواند و خواند و خواند.
در رساله «توفیق الاغیار» آمده که اگر توفیق مى یافت، بلاى مغول، پیش بلایى که او در تدارک آن بود هیچ مى نمود اما... نیافت! «صاحب»،دقیقه اى از کار را دریغ کرده بود چرا که هنوز، مناجاتش بر شهوت شهرتش، افسرى داشت. با این حال، دروازه تاریکى گشوده شد اما... در روح شاگرد. صبحگاه، او را مجنون یافتند که بر چوبى هى مى زد و بانگ بر مى آورد: «برشما مى تازم و یک تن را، حیات نمى گذارم» و صورت و تن خویش، به سنگى که در دست مى فشرد، رنجه مى کرد. شیطان، آن روز، از حجره آتشین اش بیرون نیامد چرا که در خشم بود و دیگر بار، از تقدیر الهى بى خبر مانده بود. صاحب بن شمس، در صلاة ظهر، در نماز مرد؛ و رمز ناگشوده ماند براى قرونى دراز. اشارت خداوندى، گاه چنین است.